از خستگی گرچه ندارم پایِ رفتن را…
چون من نمیفهمد کسی معنای رفتن را
در دشت تا سوتِ قطار از دور میپیچد
در من تداعی میکند غوغای رفتن را
بگذار در بر گیرمت پیش از زمانی که…
روی بلیطم حک کنی امضای رفتن را
در کولهبارم جای توشه بوسهای بگذار
تا اندکی جبران کند سرمای رفتن را
یادِ تو همراهم شود ایکاش تا قدری
آسان کند رنجِ توانفرسای رفتن را
ماندن در این ویرانه جایز نیست وقتیکه
چشمِ تو صادر میکند فتوای رفتن را
