از پیله‌اش، پروانه، پر می‌زد
گنجشک در فکرِ رهایی بود
آن روزها یک رنگِ دیگر داشت
آغازِ فصلِ آشنایی بود

لَنگِ پیامی بودم از سویش
در جانِ من آتشفشان می‌شد
بارانِ عشقش تا که می‌بارید
دنیا پر از رنگین‌کمان می‌شد

آن روزهای عاشقی شکلِ
خوابِ خوشِ کوتاه، می‌چسبید
در آسمان پرواز می‌کردم
گاهی که اشعارِ مرا می‌دید

اکسیژنِ نابِ نفس‌هایش
حالِ هوا را تازه‌تر می‌کرد
وقتی که مو بر صورتش می‌ریخت
گویی خدا شق‌القمر می‌کرد!

بی‌وقفه، عشقش در دلم مثلِ
یاسِ امین‌الدوله گُل می‌داد
عطرِ گلِ محبوبه‌ی شب را
سمتِ مَشامِ کوچه هُل می‌داد

فازِ دلم بدجور مثبت بود
گویی که مستم، خواب و بیدارم
انگار روی ابرها بودم
دل می‌چکید از چشمِ خودکارم!

اما چه زود آن روزها طی شد
گفتند بازی اِشکِنَک دارد
حالا دلم خالیست مانندِ
لیوانِ آبی که تَرَک دارد

از دوری‌اش دنیای من خالیست
داغش غمم را تازه‌تر کرده
انگار دل کنده دماوند و…
از نقشه‌ی تهران سفر کرده!

#علی_حاجیلاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *