فکر کن تیغ خورده باشی و بعد، زخمهای تنت نمک بخورد
بَند بر چینیِ دلت بزنی… و انارِ غمت تَرَک بخورد
فکر کن در کنارِ اقیانوس، روز و شب در تلاطمی ممتد
پیکرت مثلِ صخرهای تنها، هر دم از موجها کتک بخورد
فکر کن عاشقِ کسی باشی، او ولی عاشقِ یکی دیگر
بدتر از این، بیا مجسم کن، عاشق از عشقِ خود کلک بخورد
قایقِ باورت ز ناکامی، بِنِشیند به گِل، شکسته شود
روی پروندهی یقینت باز، مثل هر بار مُهرِ شَک بخورد
ترسناکاست گاه و وحشتزا، چهرهی واقعیِ آدمها!
پس همان بهتراست گهگاهی، روی افراد صورتک بخورد!
.
.
بیخیالِ من و غزلهایم، ارزشِ غم ندارد این دنیا
فکر کن شعرِ طنز گفتم تا، پایِ روحِ تو قلقلک بخورد!
