سکوت صخره

دیشب که دلتنگ تو بودم باز
آئینه شد دارویِ تسکینم
گویی به‌دیدار تو می‌آیم
خود را که در آئینه می‌بینم

وقتی که می‌سوزم ز تنهایی
گویی تو در من شعله‌ور هستی
حس می‌کنم گاهی که در واقع
از من تو در من بیشتر هستی

همزاد من بودی و نادیده
ما را ز یکدیگر جدا کردند
در من، «تویی» انگار پنهان بود
در تو مرا وقتی رها کردند

من با تو از مبدأ یکی بودم
در من نفس‌های تو تکراری‌ست
مانندِ روحی در تنم انگار…
خون تو در رگ‌های من جاری‌ست

ای از خودم نزدیک‌تر با من
سلول‌هایم از تو لبریزند
این با تو بودن‌های دور از تو
لب‌تشنه‌ی بارانِ پائیزند

مثلِ سکوتِ صخره می‌مانی
هنگام دیدارِ تو چون موجم
وقتی نباشی باز هم هستی!
فرقی ندارد! با تو در اوجم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *